تبليغاتX
تنهایی امیدها
دست نویس های اوقات بیکاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 12:37  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 21:26  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

معطر از بوی تنت  , دوسوی عشق را می پایم, زیر بارانی که آشفته می کند, زلف را

 در تدارک رقص. اینجا منم ,  منم که پیراهنم را هیچ سوگی سیا نمی کند,/ وقتی که روزان تلخ را,با شانه های تو می گذرانم.

تنها, زیر باران و/ آشفته عشق که می شوم, می فهمم,

در کوچه گنجشک و سنگ,مرغان عشق,چه قلب ملتهبی دارند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 12:55  توسط henry_hsh | 

 

 

در ستایش موهایت
می‌بویم گیسوانت را
تا فرشته‌ها حسودی کنند به عطر تو
.
شانه می‌زنم موهایت را
تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می‌گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند
.

در ستایش دست‌هایت
وقتی که دل دست‌هایم
تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت
آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید
تا با ترکیبی از کسوف و گرما
دوری‌ات را معنا کنم
.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 12:37  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

تلاقی نگاه و یک اشاره ...
و در دل جوشش عشقی دوباره،
طپشهای دل و یک حس مبهم ،
دوباره رونوشت یک شماره ...
دوباره حس و حالی شاعرانه ،
دوباره شعر و بیت و استعاره ؛
شک و تردید گفتن یا نگفتن !!!
دوباره فال حافظ ؛ استخاره ...
غروب و غربت و اشک و غم و آه
دوباره کوچه های بی قواره ...
*******
نهیب عقل اما میکند باز ،
تمام رشته ها را پاره پاره ...
دوباره توبه و زاهد نمایی ...
دعا و مهر و تسبیحی دوباره ؛
ولی با یک هجوم لشکر عشق ،
بگیرد عقل از میدان کناره ...
کمی تا قسمتی عاشق شود باز ،
دل شاعر فقط با یک اشاره ...

 

 

 

love is the sum of all

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 18:48  توسط henry_hsh | 

وقتی اولین بار دیدمش، وقتی باسه اولین بار چشمم تو چشمش افتاد یه احساس عجیبی بهم دست داد.انگار که مدتها بود میشناختمش.احساس درد عجیبی تو قلبم کردم.سر جام میخ کوب شده بودم.عصر چهار شنبه بود.از اون روز سه ماه که میگذره.بعد از اون روزهر چهار شنبه شوق دیدارش قلبمو به آتیش میکشید.هرلحظه تصویرش جلوی چشمم بود.خدا خدا میکردم که باز ببینمش، چند هفته ای گذشت.یه بار دیگه دیدمش،داشتم بال در میوردم،با خودم گفتم هر طور که شده اینبار دیگه میرم جلو،میرمو همه چیزو بهش میگم اما.. نمیدونم چرا نمیشد یا نمیتوستم. انگار همه چیز دست به دست هم میداد  تا بهش نرسم. مدتها گذشت و من ندیدمش. هر هفته به شوق دیدارش منتظرش میموندم،اما نمیدیدمش ، با خودم میگفتم حتما هفته دیگه میبینمش اما هفته ها میومدن و میرفتن اما من نمیدیدمش.تو این مدت دردی قلبمو می سوزوند .نه اسمشو میدونستم و نه ازش نشونی داشتم.داشتم دیوونه میشدم همش تو فکرم بود،من فقط از اون یه تصویر تو باورم داشتم ،نمی دونستم  چی کار باید بکنم ،خودمو باخته بودم تا بالاخره تصمیم گرفتم فراموشش کنم.اما همین دیروزتو پارک دانشگاه جلوی بوفه یهو دیدمش ، اصلا باور نمیکردم بازم بتونم ببینمش از کنارش رد شدم.نگاش کرد،وقتی اون نگاهم کرد بی اختیار سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم.انگار یه کسی بهم گفت:« تو هیچ وقت بهش نمیرسی، چرا باز میخوای باز خودتو اسیر کنی».با رفیقام بودم.رفتیم تو بوفه اما قلبم باز به درد اومد.با خودم گفتم این همون فرصتیه که ماها حصرتشو میخوردی.از بوفه اومدم بیرون امااا...

 

از این اتفاق به بعد دوباره حالم یه جور دیگه شده،دیگه دلم باسه خودم نیست.تصمیم گرفتم با زمین و زمان بجنگم تا بهش برسم

اینا رو نوشتم تا اگه یه روز بهش رسیدم بهش بگم که خیلی وقته دلمو بهت باختم

تا بهش بگم دلم باست خیلی به درد اومده و فقط با یه نگاه که تو به من داشتی و من بهت داشتم خودمو بهت باختم

تا بهش بگم که تو حسرت دیدنت خیلی سوختم..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 11:7  توسط henry_hsh | 

 

دستور عملی برای زندگی بهتر

 سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید.

در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت كنید.

ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد.

جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا.

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد.

از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود.

برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید.

در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید..

به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:37  توسط henry_hsh | 

 

 

 

یاد 

 

 

 

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

 

آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

 

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

 

وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

 

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

 

چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت

 

آن شب که بود از اولین شبهای مرداد

 

بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خکی

 

در خلوتی از باغهای احمد آباد

 

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

 

پیراهنی سربی که از آن دستمالی

 

دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت

 

از بیشه های سبز گیلان حرف می زد

 

آرامش صبح سعادت در سخن داشت

 

آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

 

گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی

 

با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری

 

گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار

 

در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری

 

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

 

آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح

 

آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را

 

روشنگران آسمان بودند ، لیکن

 

بیش از حریفان زهره می پایید ما را

 

وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

 

آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما

 

بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت

 

او در کناری خفت ، من هم در کناری

 

در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت

 

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 20:10  توسط henry_hsh | 

 

 

بوسه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 12:33  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow

 

Live in such a way that those who know you but don't know God will come to know God because they know you

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

 

 

 

 


ادامه مطلب از اينجا بخوانيد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 13:12  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

مي كند پرواز دل    در ياد تو                        مي درد پهناي غم هر ياد تو

شعر عشقم را خودت معنا نما                     گر كويرم هستي ام دريا نما

با من از دريا ي عشقت باز گوي                  وز دو بال عاشق پرواز گوي

من ضعيفم هستي ام در دست توست        گر كه هستم هستي ام از هست توست 

عشق را در قلب من تحرير كن                   بر زبانم عشق خودتقرير كن

دور كن قلبم زهرچه پستي است               راز بگشا هرچه دراين هستي است

مانده ام در انتظار ديدنت                         بر  شعاع عاشقي   رقصيدنت 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 11:28  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

مي خواهم عاشق باشم و مهربان


         هرچند نامهرباني كنيد


         عشق نه گريز است


         نه هوس ونه دروغ 


         ما آدمهاييم كه دروغ مي گوييم


         و بازيچه مي كنيم اين همه عظمت را

         کاش می دانستی!

         فرشته ها گریه که میکنند ،زمین بوی خاک باران خورده می دهد


        كاش مي دانستم باران چشمانم را چگونه در خاك دلم

 

       مدفون كنم

     

       تا اشكي در نگاهم نماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 11:24  توسط henry_hsh | 

 

 

     کاش می شد غم ز دل بیرون کنیم

                          راهی دریاچه هامون کنیم

                      کاش همچون بلبلان مست عشق

                      نغمه ای خوانیم و دلی افسون کنیم

                        کاش می شد نرگسان عشق را

                         در کنار دیده ات پر خون کنیم

                       کاش می شد فارق از این قید و بند

                         جام گیریم چهره را گلگون کنیم

                       کاش می شد لحظه ای هر چند کم

خویش را در چشم تو مجنون کنیم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:59  توسط henry_hsh | 

بچه درس خون

 

 

 

آرزويم اينست نتراود اشك از

 

چشم تو هرگز

 

مگر از شوق زياد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

وبه اندازه هر روز

 

 تو عاشق باشي

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد

 

وبه لبخند تو از خويش رها مي گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به هر اندازه كه دلت مي خواهد.

 

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

 

 يک نفر در دل شب...

 

 يک نفر در دل خاک...

 

 يک نفر همدم خوشبختي هاست...

 

 يک نفر همسفر سختي هاست ...

 

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

 

ما همه همسفريم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:55  توسط henry_hsh | 

 

 

 

بنازم او خدايي رو که بنده اش رو مي خواد تا ازش درخواست کنه ...

بنازم اون خدايي رو که مي بخشه بي منت ...

  گوش مي کنه بي نصيحت ...

 ياد ميده بي کنايه ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:50  توسط henry_hsh | 

 

 

 

Do you have enough money for living? enjoy lavish lifestyle enjoy lavish lifestyle? or just enough to pay off all debts

 

It can buy a house..but not a home

It can buy a clock ..but not time

It can buy you a position, but not respect

It can buy you a bed but not sleep

It can buy you a book but not knowledge

It can buy you medicine but not health

It can buy you blood but not life

 

 

Don’t you think we are the money’s slave 

؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:32  توسط henry_hsh | 

 

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 

او جانشين همه نداشتنهاست

 

نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است

 

اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند

 

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي

 

اي پناهگاه ابدي

 

تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي

 

 

 



 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:23  توسط henry_hsh | 

 

 

 

الهـي

    باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگاننهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:20  توسط henry_hsh | 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

همه انديشه ام انديشه فرداست

 

وجودم از تمناي تو سرشار است

 

زمان در بستر شب خواب وبيدار است

 

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز

 

خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز

 

رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را

 

همان جاها، كه شب در رواق كهكشان ها عود مي سوزند

 

همان جاها، كه اخترها ، به بام قصرها ، مشعل مي افروزند

 

همان جاها، كه راهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

 

همان جاها، كه پشت پرده شب ، دختر خورشيد فردا را مي آرايند

 

همين فرداي افسون ريز رويائي

 

همين فردا كه راه خواب من بسته است

 

همين فردا كه روي پرده پندار من بيدار است

 

همين فردا كه ما را روز ديدار است

 

همين فردا كه مارا روز آغوش و نوازش هاست

 

   همين فردا ، همين فردا.......

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.....

 

زمان ، دربستر شب ، خواب و بيدار است 

 

سياهي تار مي بندد

 

چراغ ماه ، لرزان ، از نسيم سرد پاييز است

 

دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است

 

به هر سو ، چشم من رو مي كند : فرداست

 

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

 

قناري ها سرود صبح مي خوانند....

 

من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :

 

       ترا ، از دور مي بينم كه مي آیي

 

                ترا از دور مي بينم كه مي خندي

 

                         ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي

 

.....نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

 

سراپا چشم خواهم شد

 

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

 

سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

 

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست

 

برايت شعر خواهم خواند

 

برايم شعر خواهي خواند

 

تبسم هاي شيرين ترا ، با بوسه خواهم چيد

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:17  توسط henry_hsh | 

 

 

 

 

 

 

عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن

 

عشق يعني چون محمد پا به راه

 

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 

عشق يعني بيستون کندن به دست

 

 عشق يعني زاهد اما بُـت پرست

 

عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

عشق يعني قطره و دريا شدن

 

 عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق

 

 يعني درد و محنت در درون

 

 عشق يعني يک تبلور يک سرود عشق يعني يک سلام و يک درود

 

 

 

 

 

 

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

 

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 

دلت را براي عاشقي مي خواهم

 

صدايت را براي شادابي مي شنوم

 

دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

 

عطرت را براي مستي مي بويم

 

خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

 

 

 

 

 

 

پسري بودم که اسمی نداشت با دختري آشنا شدم که وجود نداشت به شهري رفتيم که آدم نداشت به رستوراني رفتيم که غذا نداشت با قاشق چنگا لي غذا خورديم که دسته نداشت اون غذا اصلا مزه نداشت ولي سر کار گذاشتن شما خيلي مزه داشت.


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:0  توسط henry_hsh | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام

نوشته های پیشین
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
جواد توپولی
ابر سیاه
دختر باران
كد ها
خلوت قلم
proxy allowe
نرگس
نجوای قلم
نجوای خاموش
عاشقم من
مهدی
بشکن این سکوت تلخ را
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

henry_hsh





Powered by WebGozar